سلام.
امروز ظهر حوالی ساعت ۱۳ وقتی داشتم از جلو خوابگاه دانشگاه شیراز رد میشدم، دیدم ، جمعی از دانشجو ها با نماد های سبز پشت نرده های خوابگاه در حال شعار دادن هستند. در مقابل آنها و در خارج از محوطه خوابگاه، نیروی انتظامی صف کشیده بود.
ماشین را حوالی میدان دانشجو پارک کردم و پیاده به میدان ارم، روبروی درب ورودی خوابگاه ارم بازگشتم.(حس کنجکاوی)
با احتیاط میدان ارم را دور زدم و منطقه و اوضاع و احوال را برانداز کردم. در گوشه ای و مسلط به میدان ایستادم.
جمعیت انبوه و کثیر ۶۰ تا ۷۰ نفری سبزها مطابق معمول همان شعار های بی ربط با مناسبت امروز خود را سر میدادند.
نیروی انتظامی هم انواعی داشت.
یک گروه راهنمایی و رانندگی.
گروهی با لباس سبز و باتوم به دست و نشسته در کناری.
گروه دیگر با باتوم و کلاه و سپر
تعدادی هم ،در حدود ۲۰ نفر، سیاه پوش و با لباس هایی شبیه به لاک پشت های نینجا، سوار بر موتور.
بسیجی ها هم در حاشیه میدان و پشت سر نیروی انتظامی به صورت پراکنده و در کنار خیابان یا روی چمن های بولوار نشسته بودند.
یک مامور از نزدیک شدن چند دختر دانشجو که از سمت میدان دانشجو به سمت درب خوابگاه در حرکت بودند ، ممانعت می کرد و با اصرار دختران مواجه بود.
مامور به آنها گفت: “(درب)خوابگاه بسته است و نمی توانید وارد شوید.”
یکی از دختران گفت: “خب ما چکار کنیم؟ کجا بریم؟”
مامور گفت: “بروید به باغ ارم یا پارک آزادی”
دختر غرغر کنان گفت: “اینطوری که نمیشه. نمیشه چندتا دختر تو خیابون و پارک الاف بگردند که!” و رفت.
دختر ها به سمت نرده های باغ ارم حرکت کردند و درکنار بقیه مردم(اعم از دانشجو و غیر دانشجو) در پیاده رو خیابان، به تماشا ایستادند.
نینجاهای موتورسوار و سیاه پوش از کنار خیابان به طرف میدان آمدند و در آنجا آرایش گرفتند. بعد یکی یکی با ورود به پیاده رو، مقابل سبز های پشت نرده های خوابگاه، به نمایش و خود نمایی پرداختند.
سبزهای(اعم از دانشجو و غیر دانشجو) پشت نرده های خوابگاه هم با سنگ، آجر، چوب و نارج و پرتقال های درخت های محوطه خوابگاه از نمایش آنها و تحریک احساسات خود استقبال و پذیرایی کردند.
چنین حرکات نمایشی و در راستای تحریک احساسات سبزهای درون محوطه خوابگاه را چندین بار نینجا ها به نمایش گذاشتند.
همینطور که نگاه می کردم ناگهان دیدم نینجا ها ،این بار پیاده، به سمت پیاده رو مجاور باغ ارم و تماشاچی ها، هجوم بردند. همه جیغ زنان و فریاد کشان، فرار کردند. درختان انبوه جنب پیاده رو مانع دید من بود و از کتک خودن یا نخوردن تماشاچیان خبری ندارم.
اما نفس هجوم به افرادی که هیچ جرمی مرتکب نشده بودند و بعضا بخاطر بسته بودن درب های خوابگاه ، آواره شده بودند، کار بسیار زشت و زننده ای بود. این عمل نیروی انتظامی در من که مخالف سبزک های اغتشاش گر و ساختار شکن هستم اثر نامطلوب و بسیار بدی داشت چه رسد به دیگران!
در واکنش به این عمل به یکی از سیاه پوشان نقابدار گفتم شما با این کارها بیشتر مردم را تحریک می کنید تا آرام.
گفت: “برو! والا با این باتوم می زنم توسرت ها!”
گفتم: “تو نه حق داری و نه می تونی که توی سر من بزنی!”
گفت: “من کاری ندارم که تو بسیجی هستی یا اطلاعاتی یا هر چیز دیگر. میزنم تو سرت ها!”
گفتم: “من هیچ چیز نیستم جز یک شهروند و تو هم قانونا حق نداری با باتومت به سر من ضربه ای بزنی. چرا با این کار ها مردم را تحریک می کنید؟”
به سمت من دوید. تا شاید من بترسم. (غافل از اینکه طرف مقابلش یک شیرازی هست که حتی حال و حوصله گریختن هم نداره
). آمد و دست مرا گرفت و با حالتی خاص با خود کشید. من هم با لبخندی در پی او روان شدم. بعد از چند قدم، نگاهی به من و لبخند تمسخر آمیز من کرد و ایستاد.
گفت: “اون را می بینی؟ اون رئیس منه. گفته بزن من هم میزنم”
گفتم: “پس باید برم به او بگم چرا با این کار ها مردم را تحریک می کنید؟”
گفت: “آره”.
دست من را رها کرد و رفت.
اکثر تماشاچی ها و حضاری(چه بسیجی و چه دانشجو) که با یکدیگر هم صحبت میشدیم معتقد بودند که این اعمال نمایشی و گارد های بیخودی نیروی انتظامی بیشتر تحریک کننده سبزها است تا آرام کننده آنها. گواه این سخنان هم سنگ پراکنی سبز ها بعد چنین اعمال تحریک کننده نیروی انتظامی بود.
همین!
والسلام.





